X
تبلیغات
متن زیبا

متن زیبا

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:36  توسط   | 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:21  توسط   | 

آدمهاي ساده را دوست دارم ...
همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند ...
همان ها که براي همه لبخند دارند ...
همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند ...
آدمهاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ، ساعتها تماشا کرد ؛ عمرشان کوتاه است ...
بس که هر کسي از راه مي رسد يا ازشان سوء استفاده مي کند ؛
يا زمينشان ميزند ...
و يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد ...
آدم هاي ساده را دوست دارم ...
بوي ناب “آدم” مي دهند ...!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:54  توسط   | 

 

باد می وزد ...............

               

               می توانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی ...!

                                                         

                                                                                    تصمیم با توست ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:53  توسط   | 

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم که عصبانیت از شقیقه هاش بیرون می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد ، بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم ، مادرم مریضه ، اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن ...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد ...
اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه ... 
اونوقت ...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم ...
اونوقت قول می دم مشقامو ...........................

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:52  توسط   | 

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

روی تختت امشب ...!

بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...

بشمار ، تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...

بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:51  توسط   |